خاطرات بندباز

3
پوست رویاهایش ترک می خورد
پوست رویاهایم
در پیراهن بلند اش قد می کشد هر روز
دخترکی که خواب هایش را بربند پهن می کند
و پوست اش ترک می خورد
دست تکان می دهد روی بند
مثل بندباز ماهری که می خواهد بیافتد
و خواب ها
با صدا می دویدند و پایین نمی افتادند
*
کوچه شلوغ بود
وقتی رسیدم
کارآگاه ماهری آورده بودند
که ثابت کند قتل عمد بوده
نبود
خواب کسی پایین افتاده بود
همین.



1017908963_large-image_chagallmarcacrobatbig.jpg

/ 6 نظر / 16 بازدید
غلامرضا خسروشاهي

در اين شهر هيچ چيز شبيه چيز ديگر نيست/غير از انسانها!/آنها همه دوقلو، سه قلو، پنج قلو، ده قلو و ميليون قلو هستند/همه بزدل/همه دلير/همه احمق/همه دانا/همه خوک/همه فرشته..............داستان يک شهر را از زبان ناظم حکمت در وبلاگ آرکاداش بخوانيد.

احمد

سلام رفيق / به به, مطالب جديد / عاليه / موفق باشي / زياده‌تر به‌قربانت / ا. ز. ل

fereshteh

سلام محمد وبلاگت خيلی خوبه. شعرهات مثل هميشه دوست داشتنی اند. ولی کمی به صفحات رنگ و لعاب بده. تو که سليقه خوبی داری؟ برات ايميل زدم. موفق باشی. بازم بهت سر می زنم. بای بای

fatima

در مورد سوالی که پرسيدی فعلن نمی دانم .می پرسم خبرت می کنم!چند بار بگم برای اينکه ی درست تايپ شود بايد شيفت را نگهداری!!!!!!!!!!! در ضمن شعر قشنگی است ، گمانم سال ۷۷ حوزه هنری خوانده بودی!لذت بردم!تا بعد!!!

داستان‌گو

تا حالا كجا بودي؟ عجب شعرهاي درست و حسابي‌اي اين‌جا پيدا مي‌شود. اين بند باز، همهي پاره‌هايش، از باقي مطالب‌ات بهتر بودند./ ادامه بده.

baran

سلام بازی با بند بازی در شعر دارای باز ی زبانی زيباست