همین میز صبحانه باقی مانده برای دعواهامان

همین میز صبحانه باقی مانده برای دعواهامان

دریا سر جایش بودزن سر جایش

صبحانه روی میز آماده بود

و خواب تو مثل گرمی چای توی فنجانم            فقط نان نداشتیم

تا از سر کوچه برگردم

خوابت خانه را جمع کرده بود و توی صدفی ریخته بود

حالا که دم گوشم گرفتمش

چه‌ پیچی بود توی موهات

هربار که دم می‌کردیش با ختمی

خواب به خواب می‌رفتم

چرا این همه گرم بودی توی گلوم

را سوزاندی و پشت پیچ گم شدی

انگار هزار سال توی بیگودی بودی برای همین امروز

مردی که صبح‌ها پی نان می‌رود شب‌ها گوش می‌گذارد به خواب تو در صدفی پیچاپیچ

چرا این همه جوش می‌زنی توی گلوم

طره هرز شد از پیچیدن دور انگشتت

انگشتی که از دسته‌ی فنجان گرفتی

از لب‌هام گرفتی

 از موجی که به ساحل می‌بردم

همه لال می‌شوند توی این صدف

تو تعریف کن چه می‌کردی

 

/ 29 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ف دال

صبحانه تمام نشد شاعر؟ دوباره خواندمش و باز هم زیبا بود. مخصوصا این دو خط: چرا اين همه گرم بودي توي گلوم را سوزاندي و پشت پيچ گم شدي منتظر شعر بعدي هستم که چيزی بگم!

نمی دانم تو هم پل واره ای یا نه! اما شاعرپيشه‌اي، و همين مرا بس كه تكريمت كنم. سری به اين خانه بزن ... که هوايی‌ام کردی دوباره بنويسم.

ف دال

- دقيقا منظورم همان شقفی بود! برو تو نخ کانوتيشنش... - اگر استاد فکر می کنند خط قرمزو رد کردم کافيه يه تلنگر بزنند . فکر کنم يه کم زيادی محکم هلم دادی!!! - دقت کردید چه افراطی می کنم در کامنت گذاشتن برای شما!!! خيلی داغونه ...

نرده ها

انگار هزار سال توی بيگودی بودی برای همين امروز.

سرتق

آه صدف تو کجايی؟کاش اون روزا دوباره برگرده

ilia

... درود بر آنهايی که يک نبود يک غياب را مردانه ! تاب می آورند و دم نمی زنند از آن غياب . غياب ... دوست من در پرده بگو !

ف دال

واجهاي مجرّد مجروح روي ناكاغذ مجاز بي فرجام چه معني حاصل برادر من تو که آپ نمی کنی ... شايدم از اينکه به ناف زنهای اسطوره ايت جسارت کردم بهت برخورده!!! به هر حال من آپم باز . این یکی رو بگذار به حساب جوابیه ای به نقدت. سری بزن

حاجی

قلمت بد نیست .ولی چرا اینقدر پراکندگی سبک داری؟