خاطرات بندباز

4

وقتی هنوز آمبولانس نرفته
جنازه ات روی بند راه می رود
چه طور می شود
به این کارآگاه سمج فهماند
که خواب دیده ای
اتفاقی نیفتاده
تو هنوز زیر تاهای این ملحفه ی سفید خوابیده ای
و من به چیزی مثل تو فکر می کنم
که بیاید و این بند را
از دست هایم باز کند.

1017907017_large-image_chglmarsbig.jpg

/ 12 نظر / 35 بازدید
نمایش نظرات قبلی
fatima

برای بهبود وبلاگت می توانی به مدرسه وب( حسين درخشان) سر بزنیwww.hoder.com

ا.ز.ل

سلام رفيق / آمدم تشريف نداشتي / چيزهايي خواندم / خوب نبود / رفتم / زياده قربانت / احمد

خودم

اين محمد حسن کيه بابا.تو آرشيو نگاه کن شعر از بوسه های فراموش شده ی آخرين ديدار هست.

رمو عالياني

آفرين به تو كه براي هزارمين بار به تلون ميروي .سلام من را هم به خورخه برسان.دست خالي هم بر نگرد، يك شب از گراماتا مال سوغات توست.

sam

همه با هم برای ازادی جواد طواف دوست و همکار بلاگ نويسمان متحد شويم

aliani

حتما بفرست. هر لحظه هم فكر كن اولين بار است كه مي خواني تا تازه خواني كني .دارم لينكت ميدهم .يك پيشنهاد هم دارم اين قالبي كه انتخاب كرده اي بيخودي حجم زيادي را مي گيرد اگر دوست داشتي عوض اش كن .بيداري هنوز؟ارادت.

ا.ز.ل

سلام رفيق / خيلي نقاشي خوشگليه / آفرين / با شعر به دل آدم مي‌شينه / مثل پلاقاتوق / زياده‌تر قربانت

asdfghjkl

dftghfcjh kmj nhgp cdsqa vvbnmj bg vcfd klo